تبليغاتX
موسم دیدار

موسم دیدار

پست آخر

خوب راستش،به علت تردد یک عده از آدمها اینجا،که من نمی خواستم...روابط حسنه ام با این وبلاگ در هاله ای از ابهام فرو رفته و دیگر اینجا برای من، آن جای همیشگی نیست...

دوست ندارم این حرف را بزنم ولی...تعطیل است!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 14:17  توسط ع.پ 

 من دوستاتو دوست دارم...دشمناتو هم دوست دارم...

اصلا هر چیزیو که منو به یاد تو میندازه،دوست دارم...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 18:17  توسط ع.پ  | 

گاهی اوقات یک اضطراب لطیفی درونم هولونج وولونج می خوره که نمیذاره هیچ کاری بکنم!

انگار که منتظر یه اتفاق خوبم....انگار که کسی می خواهد بیاید از دور ...انگار که...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 23:34  توسط ع.پ 

سراهی سیاه دیدگان من، به لای لای گرم تو،

 لبالب از شراب خواب میشود...

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:36  توسط ع.پ 

"رویایی "که نمی توان از آن بیدار شد ،اصلا ایده ای درباره ی رویا نیست،بلکه واقعیت است...

در پی معنا نوشته تامس نیگل

 

دیروز با دوستان یکهو به سرمان زد که برای رهایی از آخر هفته دلنشین خوابگاه تشریف ببریم نمایشگاه کتاب...منتها چون یک مقدار زود به این فکر افتادیم فقط تونستیم نیم ساعت اونجا بمونیم و بعدش حضرات کرکره های غرفه هاشونو کشیدن پایین:(ما حصل این پیاده روی نیم ساعته هم شد همین کتاب بالایی...(البته ما به دوستان که تو اتاق مونده بودن گفتیم بقیه کتابا رو تو مترو جاگذاشتیم...)

 اگه فرصت شد حتما یه سر دیگه میزنیم  اونجا...شما کتابی چیزی لازم ندارید؟! 

پ ن :اینو گوش کنید،خیلی دوسش دارم...

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 12:53  توسط ع.پ  | 

اوهوم...اوهوم...

بله...عرض شود به خدمتتان که...آقا من شاکیم!

میپرسی چرا؟از کی؟

عرض میکنم...

من شاکیم از دست این آدما،این آدمایی که برمیدارن چهار تا قانون کلی برا خودشون درست میکنن و دیگه هم کوتاه نمیان...

از این آدمایی که چهار تا مولفه تو ذهنشون دارن و به زور هم می خوان ،همه رو با این قانونای خودشون بسنجن..

از این آدمایی که منتظرن ببینن طرف مقابلشون یه جا بر خلاف قانون های اونا رفتار کرده تا دیگه بگن بله فلانی ،فلانو وچنان...

از این آدمایی که نمی تونن... اصلا حاضر نیستن حتی یه لحظه، خودشونو جای طرف مقابل بذارن،یه لحظه حاضر نیستن شرایط طرف مقابلشونو درک کنن،یه لحظه حاضر نیستن از یه زاویه ،غیر از زاویه دید معمولشون به قضایا،به آدمای اطرافشون نگاه کنن...

فقط کافیه که یکی از قانونای مسخره شون نقض بشه، اون وقته که دیگه حاضر نیستن بهت نگاه کنن...

 

Where are we going from here ؟!

 

 پ ن1:گاهی در زندگی شرایطی پیش میاد که آدم حس میکنه یه جورایی "هل"خورده، و چه خوبه که بدونه هل خورده...

پ ن۲:محض رضای خدا یک نفر بیاید مرا از برق بکشد...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 23:2  توسط ع.پ  | 

خوب، حقیقت این است که هر کس راه خودش را دارد...

بعضی ها از چپ میروند...بعضی ها از راست...

بعضی از وسط...بعضی ها هم مثل من مارپیچ میروند

 قطعا تجربه ها هم متفاوت میشوند از هم

ولی هیچ کدام از این ها اهمیت ندارند...

مهم این است که، پیدا کنی اون راهی رو که باید...پیدا کنی اون چیزی رو که باید...

البته این بایدها هم فرق میکند، برای هرکس...

من فکر میکنم اون حس رضایتی که بهت دست میده، نشونه خوبیه برای اینکه بدونی داری درست میری...

حالا بگرد ببین اگه کجا باشی راضی میشی؟کجا که، اگه اونجا باشی لذت میبری از زندگیت،لذت میبری از تلاشی که میکنی...لذت میبری از نفس کشیدنت...

خدا قوت

 

پ ن۱:دیگه کم کم دارم" Drilling fluid"بالا میارم....

پ ن۲:این دستبند سبزا هست،برا میر حسین میبندین...دردی رو دوا نمیکنه به خدا...

پ ن۳:شور انتخاباتی هم بماند...

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:36  توسط ع.پ  | 

خوب روزگار است دیگر ...گاهی لبخند میزندو دست تکان میدهد برایت ،گاهی هم دندانهایش را تیز میکند...

یکهو  میبینی آشی برایت پخته که ،بخوری یا نخوری دهانت میسوزد...

 

پ ن:دیدی آخرش هیچ گهی نشدی...نشدیم...

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 0:49  توسط ع.پ  | 

هر گونه تصمیم گیری تا اطلاع ثانوی تعطیل است...

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 12:54  توسط ع.پ 

ضرَب لَكُم مّثَلاً مِّنْ أَنفُسِكُمْ هَل لّكُم مِّن مّا مَلَكَت أَيْمَنُكُم مِّن شرَكاءَ في مَا رَزَقْنَكمْ فَأَنتُمْ فِيهِ سوَاءٌ تخَافُونَهُمْ كَخِيفَتِكمْ أَنفُسكُمْ كذَلِك نُفَصلُ الاَيَتِ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ

(برای شما مثلی از خودتان می زند،آیا از ملک یمینتان شریکی در آنچه روزیتان داده ایم،دارید که در آن برابر باشید و از آنان همان گونه که از {امثال} خودتان بیمناکید،بیمناک باشید؟{چنین نیست}،بدینسان آیات {خود}را برای خردورزان روشن بیان می کنیم. )

ـمیدانی عزیزم،تو از درون ،مشرکی...

 

پ ن:روم/۲۸

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 0:31  توسط ع.پ  |